![]() |
![]() |
حضور 7 رئیسجمهور در اجلاس تهران
میلیونها ایرانی ترجمه صحیح را به گوگل یاد دادند
پدر دوبله در بیمارستان
مدیر بلاگفا بازداشت شد؛ بلاگفا در آستانه تغییر
نظر احمدی نژاد پیرامون دولت بعدی
نامه هاشمی به فرزند بسیار عزیزش + تصویر دستخط
تحصیل فرزندان مسئولان در انگلیس ممنوع شد
میرحسین شبکه ماهواره تاسیس می کند
نهیب آیت الله خامنه ای در سال 79 درست از آب درآمد
"صراط" - فتنه گران اموی با نزدیک شدن به ایام سالگرد انتخابات 22 خرداد ماه و حماسه 40 میلیونی ملت ایران بار دیگر اقدام به جو سازی جهت ایجاد آشوب و به قولی بازگشت به تنش های سال گذشته کرده اند .
به گزارش صراط این اقدامات غالبا توسط سایتهای زنجیره ای و جیره خوار سازمان سیا و صهیونیست ها صورت می گیرد .
با توجه به این موارد و کوتاهی برخی دستگاههای مسئول در برخورد با سران فتنه همانطور که مقام معظم رهبری فرمودند : قوه قضائیه به مرّ قانون عمل کند ، توجه شما را به بخشی از بیانات امیرالمومنین علی (ع) در خطبه 27 نهج البلاغه پیرامون جهاد با اهل باطل جلب می نمائیم :
"اى شگفتا ، به خدا سوگند ، که همدست بودن این قوم با یکدیگر با آنکه بر باطل اند و جدایى شما از یکدیگر با آنکه بر حقید دل را مىمیراند و اندوه را بر آدمى چیره مىسازد .
وقتى مىنگرم که شما را آماج تاخت و تاز خود قرار مىدهند و از جاى نمىجنبید ،
بر شما مىتازند و شما براى پیکار دست فرا نمىکنید ، مىگویم ، که اى قباحت و ذلت نصیبتان باد خدا را معصیت مىکنند و شما بدان خشنودید . چون در گرماى تابستان به کارزارتان فراخوانم ، مىگویید که در این گرماى سخت چه جاى نبرد است ، مهلتمان ده تا گرما فروکش کند و ، چون در سرماى زمستان به کارزارتان فراخوانم ، مىگویید که در این سورت سرما ، چه جاى نبرد است ؟ مهلتمان ده تا سورت سرما بشکند . این همه که از سرما و گرما مىگریزید به خدا قسم از شمشیر گریزانترید .
اى به صورت مردان عارى از مردانگى ، با عقل کودکان و خرد زنان به حجله آرمیده ، کاش نه شما را دیده بودم و نه مىشناختمتان . این آشنایى براى من ، به خدا سوگند ، جز پشیمانى و اندوه هیچ ثمرهاى نداشت . مرگ بر شما باد ، که دلم را مالامال خون گردانیدید و سینهام را از خشم آکنده ساختید و جام زندگیم را از شرنگ
غم لبریز کردید و با نافرمانیهاى خود اندیشهام را تباه ساختید . تا آنجا که قریش گفتند :
پسر ابو طالب مردى دلیر است ولى از آیین لشکرکشى و فنون نبرد آگاه نیست خدا پدرشان را بیامرزد آیا در میان رزمآوران ، رزمدیدهتر از من مىشناسند ، یا کسى را که پیش از من قدم به میدان جنگ نهاده باشد ؟ وقتى که من به آوردگاه مىرفتم ،
هنوز به بیست سالگى نرسیده بودم و حال آنکه ، اکنون از شصت سالگى برگذشتهام .
آرى ، کسى را که از او فرمان نمىبرند چه رأى و اندیشهاى تواند بود ."
گفتنی است با توجه به طرح های منتشر شده در برخی سایتهای فتنه گران صراط اقدام به انتشار تصاویر فتنه سال گذشته ، تبعات و پاسخهای کوبنده مردم جهت یادآوری به مسئولین امر و فتنه گران می نماید .
منبع : http://www.seratnews.ir/fa/pages/?cid=4104

در آب های سبز تابستان
تنها تر از یک برگ
با بار شادی های مهجورم
در آب های سبز تابستان
آرام می رانم
تا سرزمین مرگ
تا ساحل غم های پاییزی
در سایه ای خود را رها کردم
در سایه ی بی اعتبار عشق
در سایه ی فرار خوشبختی
در سایه ی ناپایداری ها
شب ها که می چرخد نسیمی گیج
در آسمان کوته دلتنگ
شب ها که می پیچد مهی خونین
در کوچه های آبی رگ ها
شب ها که تنهاییم
با رعشه های روحمان ، تنها ـ
در ضربه های نبض می جوشد
احساس هستی ، هستی بیمار
« در انتظار دره ها رازیست »
این را به روی قله های کوه
بر سنگ های سهمگین کندند
آن ها که در خطوط سقوط خویش
یک شب سکوت کوهساران را
از التماسی تلخ آکندند
« در اضطراب دست های پر ،
آرامش دستان خالی نیست
خاموشی ویرانه ها زیباست »
این را زنی در آب ها می خواند
در آب های سبز تابستان
گویی که در ویرانه ها می زیست
ما یکدگر را با نفس هامان
آلوده می سازیم
آلوده ی تقوای خوشبختی
ما از صدای باد می ترسیم
ما از نفوذ سایه های شک
در باغ های بوسه هامان رنگ می بازیم
ما در تمام میهمانی های قصر نور
از وحشت آواز می لرزیم
اکنون تو اینجایی
گسترده چون عطر اقاقی ها
در کوچه های صبح
بر سینه ام سنگین
در دست هایم داغ
در گیسوانم رفته از خود سوخته ، مدهوش
اکنون تو اینجایی
چیزی وسیع و تیره و انبوه
چیزی مشوش چون صدای دوردست روز
بر مردمک های پریشانم
می چرخد و می گسترد خود را
شاید مرا از چشمه می گیرند
شاید مرا از شاخه می چینند
شاید مرا مثل دری بر لحظه های بعد می بندند
شاید …
دیگر نمی بینم
ما بر زمینی هرزه روییدیم
ما بر زمینی هرزه می باریم
ما « هیچ » را در راه ها دیدیم
بر اسب زرد بالدار خویش
چون پادشاهی راه می پیمود
افسوس ، ما خوشبخت و آرامیم
افسوس ، ما دلتنگ و خاموشیم
خوشبخت ، زیرا دوست می داریم
دلتنگ ، زیرا عشق نفرینیست
فروغ فرخ زاد
ممنونم که هر روز به دیدنم میای .... ممنونم که تو زندگی هیچ وقت تنهام نگذاشتی ... همیشه باهام بودی یادته اون روز که دست جمعی رفته بودیم بیرون .... گفتی همه چیز تحت کنترله .... آره می دونم ... یادته مگه میشه یادت نباشه ... گفتی محکم باش ...خیلی سعی کردم ... چند روز پیشتر هم اون موقع که از همه چیز و همه کس خسته شده بودم ... اومدم پیشت ... تو هم دوباره با نشو نه های همیشگی و همون حالت قبلی با من صحبت کردی ... به من همه چیز رو توضیح دادی .... از اول زندگیم تا حالا همیشه با من بودی ... همیشه کمکم کردی ... ممنونتم که هیچ وقت تنهام نذاشتی ... آره هر چی هست تویی .... مگه میشه تو نباشی .
سلام .... امشب تصمیم گرفتم در این برهه از زمان سکوت شیشه ایم رو بشکنم ... از این به بعد سکوت بی معنا ست ... باید پرده از دروغ ها و شایعات بی اساس برداشت . هدف من فقط جدا کردن سره از نا سره ست و از خدا می خوام من رو در این راه یاری کنه .
البته تو این راه به کمک شما دوستان هم نیاز دارم . به نقدها و نظرهای شما ، البته از نوع سازنده و نه مغرضانه و شیطنت آمیز . دوست دارم همه چیزی رو که می دونم و می شنوم با معیار عقل بسنجم و بعد بدون عجله و شتاب ، در مورد چیزی نظر بدم .... البته از شما خوانندگان هم همین انتظار رو دارم . پس از امروز به بعد مسائل داخلی – سیاسی هم ازموضوعات وبلاگ منه .
اگر عرصه را بر ما تنگ کنند ؛ عاشورایی دیگر به پا خواهیم کرد .
(( مقام معظم رهبری ))
گشتی در راه بی پایان :
ایا ما به اندازه گوگل بیاد بزرگان هستیم ؟
فردا:تحریف سخنان رهبر انقلاب درBBC
خودروی پلیس مردم را زیر گرفت ؟
دروغهای باتد هاشمی دریاره ی سید احمد خمینی
شعارها و تصاویری که صدا و سیما پخش نکرد !
کدام سرباز اینچنین جسورانه با فرمانده مکاتبه میکند؟
شب و
سکوت لعنتی دست ازسرم برنمی داشت
دیوونگی
توی دلم تخم جنون و داشت می کاشت
خیره شدم به میله ها انگار یکی فریاد می زد
کرکس شوم خاطره دور و برم پرسه میزد
خاطره ها یکی یکی جلو چشام زنده شدن
حقش نبود زود بمیره باید
که زجرش می دادن
بعد تموم اون دوسال اون همه خط به خط شدن
برای بودنت پیشم نبودن و بلد شدن
خودت بگو هوس چرا عشقمو ازدلت خرید
جای تموم راستی هام تخم دروغ و می پاشید
کاش بدونی با خنده هات طعنه زدی به گریه هام
نذاشتی مهربون باشن برای من ثانیه هام !
خیال میکردیم شیشه ی عمر و دل و جون همیم
ولی من از سنگ شدم زدم تو خال شیشه ایم
خیلی وقت بود می خواستم یه کار از خودم بزارم ولی فرصت نمیشد ولی بالاخره تونستم .
چرا باید دلم از شیشه باشد
چرا باید که در مضمون هر شعر
کمی هم چاشنی اندیشه باشد
به روی دست های عاشق ما
پر از جای تبر یا تیشه باشد
درخت عشق من عزم سفر کرد
چرا باید اسیر ریشه باشد .....
انگار دیروز بود ...... خیلی ساده و آروم اومد ،
مهمونی بود که از سفر دور و درازی اومده بود ، سفری که یازده ماه طول کشید. وقتی اومد همه از
رسیدنش خوشحال بودن ،همه آشنا صداش میکردن آخه اون یه مهون آشنا بود و همه شهر می شناختنش یه
مهمون آشنا ... آشنا با دل های مردم . از کوچک تا بزرگ همه دوستش داشتن آخه این
مهمون خیلی با مهمونای دیگه فرق می کرد ... وقتی رسید تو چمدونش برای همه سوغاتی
آورده بود .... سوغات صبر ، شیرینی عبادت ، بخشش و از همه مهمتر با خودش کلی خبرای
خوب داشت .... می گفت تا وقتی پیش ماست دست دشمن شماره اول مردم شهر بستست ، می گفت تا پیش ماست اون دیگه جرات نمیکنه تا پاشو تو شهر ما بزاره .... می گفت از ترس آشنا حتی این طرفا پیداشم نمیشه . ولی تو این
شهر یه نفر بود که با همه خوبی هایی که از آشنا شنیده و دیده بود بازم به جای این
که قدر شب و روز های بودن با اون آشنا رو بدونه ، بی خیال از همه چیز مشغول کار
خودش بود ... اصلا انگار یادش رفته بود این مهون چند روزی بیشتر اینجا نیست و خیلی
زودتر از اون که ما فکرش رو کنه از اینجا میره . اصلا یادش رفته بود این مهمون
نفسش کار مسیحا میکنه .... اصلا شاید نمیدونست انس گرفتن با اون چه مرهم خوبی برای
دردهای پنهانش می تونه باشه .... غفلت
کرده بود یادش رفته بودکه پدرش همیشه می
گفت : قدر شب و روز های بودن با اآشنا رو بدون ... نکنه یه روز بیدار شی ببینی
رفته بعدش بشینی حسرت بخوری . پسرم از من
گفتن ." حالا که چشمام و خوب باز می کنم می بینم که اون رفته ... هنوز بوی عطر نفسهاش می یاد ولی خودش دیگه
نیست .... امسالم مثل سالهای دیگه غفلت
کردم و قدر این مهمون رو ندوستم ... خدایا از تو میخوام تا سال دیگه کمکم کنی نه !
همین الان کمکم کنی تا دیگه فرصت های نقد
زندگی رو با نسیه فردا عوض نکنم ... خدایا فقط و فقط از تو می خوام که انتهای خواستن از تو ابتدای بی
نیازی منه .
سلام خیلی وقت میشه که وبلاگم رو به روز نکردم .امروز تصمیم گرفتم دوباره شروع کنم و بنویسم .راستی به دوستان خوبم بگم که من منتظر حضور سبزتون هستم .من رو از نظرهای خوبتون بی بهره نگذارید . خیلی دوستون دارم .
جهان بی پایان خبر
یادتان هست ؟
شعر «در آب های سبز تابستان» اثر فروغ فرخ زاد – دیوان تولدی دیگر
نیاد دلم خالی بشه از عشقت
اگر دین ندارید ... آزاد مرد باشید . ( امام حسین علیه السلام)
آیا این اطفال غرقه به خون، نظامیان الحوثی هستند؟!
انتقام !!!!
عزم سفر
آشنای مهربان من دوباره پر کشید ... رفت
تولدی دوباره
ای کاش میشد ولی ...
یک غزل
شعر سپیدمن
در اوج پرواز
امید ماندن
[عناوین آرشیوشده]
![]() |
![]() |